محمد باقر النجفي
25
مدينه شناسى ( ط مشعر ) ( فارسى )
شبانه از شهرى در آتش خارج شديم . مدتى در بروجرد بسر برديم تا اينكه قسمتهاى از شهر خرمشهر را عراقىها گرفتند . همسرم مرا تشويق كرد تا به خرمشهر باز گردم و مقدارى پول و اثاث و لباس برداشته ، باز گردم . با زحمت فراوان به خرمشهر باز گشتم . شهر را دود و آتش فرا گرفته و خالى از سكنه بود . نبرد توپخانهها و خمپارهها در غرب شهر ادامه داشت . خانهء شخصى ما در منتهااليه شرق شهر قرار داشت و با افتادن و خزيدن و دويدن ، خود را به خانهام رساندم . همه چيز موجود بود . به اتاق كودكانم رفتم امّا نتوانستم چيزى را انتخاب كنم . به كمدها نگريستم ، پر از لباس بود . به اتاق كتابخانهام رفتم ، شش هزار جلد كتاب و صدها ميكروفيلم و پروندهء تحقيق داشتم . نگاهى به همه انداختم . قدرت تصميم گيرى نداشتم . به اتاق پذيرايى رفتم . به فرشها ، ظرفها و مجسمههاى با ارزش نگاه كردم . . . چه مىتوانستم بردارم و در ماشين كوچك خود جاى دهم و بار كنم ؟ ! كمى لباس بچههايم را برداشتم و به كتابخانه بازگشتم و چمدانى را كه در آن عكسها و اسلايدها و تحقيقات « مدينه شناسى » و « آثار ايران در مصر » و « دين نامههاى ايران » بود برداشتم و با هر چه ثروت بود خداحافظى هميشگى كردم . اين سختترين انتخابى بود كه بر سر ادامهء تحقيق وجود داشت و در نهايت بر نفس خود فايق آمدم و نقوش مدينه را آوردم و ثروت خانه را رها كردم . پس از پنج روز نزد همسرم و كودكانم با دست خالى و شرمندگى باز گشتم ! در حالى كه هيچ چيز براى زندگى نداشتيم ، جز مشتى اسلايد و يادداشتهاى مدينه كه حتى معادل ده كوپن 20 ليترى بنزين خريدار نداشت . در اثر آزار مردم نسبت به مهاجران از جنگ ، مجبور شديم بروجرد را ترك كنيم و نزد خويشان به شيراز رويم . در سومين روز اقامت بود كه وقتى خبر تصرف كامل خرمشهر توسط عراقىها را شنيدم ، از شدّت نگرانى به كنار مرقد حافظ رفتم و گفتم : خدايا ! شهر و خانهاى نيست . جز اين چمدان مدينه هيچ نماند . به كجا روم با اين بچههاى خردسال ؟ ! به كجا ؟ ! تو را در كنار اين مرد خدا مىخوانم ، تو درياب . وقتى ديوان را گشودم چنين خواندم : هر آنكه جانب اهل خدا نگه دارد * خداش در همه حال از بلا نگه دارد